بانوی باران
یه روزی میرسه که من احساس ضعف میکنم، احساس یه کودک نا بلد که بار زندگی رو دوشش سنگینی میکنه... صد رنگی و پیچیدگی آدما خستم میکنه... انگار هیچی تو این دنیا تعادل نداره! جنگ،دعوا،بحث،مشاجره همه و همه دست به دست هم میدن تا منو خسته تر از قبل کنن ، لحظه ای میاد که احساس گم شدگی می کنم ، احساس پوچی احساس بی کفایتی ... لحظه ای میاد که تو دلم آشوب میشه صدامو خفه میکنم و با تمام وجود تو عالم گم شدگی خودم فریاد میزنم: کاش یک بار هم اون به فکر آرامش من بود! کاش یک بار عالم علم و منطقش رو میذاشت کنار و سعی میکرد دنیای منو ببینه... کاش یک بار اینو میدید که تنها آدمی که فکرش مشغوله اون نیست... کاش یک بار منو حس میکرد... حرفهامو حس میکرد... تنهاییمو حس میکرد... برای بودن گاهی یک نگاه کافیه... یه نگاه که بهت میفهمونه دوستت داره نگاهی که میتونه تورو درک کنه میتونی با همون نگاه پرواز کنی میتونی خیس بارون شی میتونی گرم شی... گاهی همون نگاه تورو نابود میکنه و از نو میسازه... همون نگاه از تو ، یه آدم تازه میسازه یه نگاه که روزهای تورو تغییر میده شبهای تورو راهتو... نگاهی که روشنت میکنه و تو میدرخشی چیزی که تو قلبت اتفاق میفته نه ذهنت... و تو از پیله ای که مدت ها بود برات تنگ شده بود رها میشی... برای بودن و بهتر شدن ، گاهی فقط یک نگاه کافیه . . . وقتی نمیتونم باهات حرف بزنم، اینجا میشه پناهگاه من... وقتی دیگه حرفی واسه گفتن باقی نمیمونه... وقتی صدای بارون میاد ولی صدای تو نمیاد... این یعنی خلاء ... یعنی اندیشه ی فرو ریختن تو ، میون انبوه فکرهای من... یعنی متلاشی شدن یک مجسمه ی زیبا ... آبی ها سیاه میشن قرمزها سبزها . . . باز هم من می مونم و خاطراتم... خاطراتم سیاه شدن... خاطراتم رو رنگ میکنم... از نو میسازم... مثل همیشه... از نو... . . . دیگه بارون به تنهایی منو آروم نمیکنه... بارون هیچ لطفی نداره وقتی ما از هم دوریم... از وقتی با تو آروم گرفتم ،حالا آرامش بارون برام کم میاد... ...


| Design By : Night Melody |
